نصرت و بهروز به استخر میرن و باهم صحبت میزنن نصرت بهس میگه عمل لطف کردی گزینش درستو تو داری میکنی به هیچ وجه از انتخاب گندم خانم متوجه شدم که تو کلا کارت درسته به همه چیز فکر میکنی بهترین انتخابو داری بهروز کلیدی شنیدن همین حرفا اعتماد به نفسش میره بالا و قند تو دلش آب میشه نصرت بهش میگه مطمئن باش که فیروز در نیود تو میریزه پایین.افروز به عفت زنگ میزنه و میگه که بهروز اومده انواع کلاهک دودکش پکیج پیش ما. نصرت به فیروز میگه من الان پول نقد ندارم که تو بده من واست کارت به کارت می کنم که نخستین فیروز مخالفت میکنه ولی بعد از آن راضی میشه که زنگ در میخوره. فیروز از زمانی که بهروز رفته کلا به کلیه چیز گیر میده و آروم و قرار نداره و دلش شعف میزنه که بهروز کجاست که عفت بهش میگه بهروز رفته منزل خان داداشم فیروز اولیه عصبی میشه که چرا اونجا رفته؟ نصرت هنگامی میره پشت امبولانس میبینه که یه پیرزنه فیروز میبینه نصرت چقد داره طول میده کلافه میشه و خودش میره اونجا تا ببینه چی به چیه، فیروز وقتی میبینه خانم گماسایی وجود ندارد به نصرت یه نگاهی میندازه همون موقع بهروز یکدفعه به سمت آمبولانس میره که نصرت جلوشو میگیره، بهروز بخشید میزنه من باید ببینمش فقط یه لحظه که همراهان اون مریض میگن تو چیکاره ای که میخوای ببینیش بهروز که فکر میکنه خانم گماساییه میگه نصفه گم شدمه همینجا رسوندمش بهم شماره بخشید که همراهان اون مریض غیرتی میشن ک به سمت بهروز میرن فیروز و نصرت جلوشونو میگیرن تا دعوایی پیش نیاد خانم گماسایی از سرو صدا به خارج میاد و میگه اینجا چه متبحر همراهان مریض که مجاور خانم گماسایی هستن میگن نمیدونم بزرگ از کجا پیداشون شده که خانم گماسایی میگه آشناهای من هستن، بهروز که خانم گماسایی میبینه خیالش راحت میشه و میگه اصلا حواسم فقدان این درو اصلی اون یکی در غلط گرفتم و میخنده فیروز به همراهان بیمار میگه شما ببخشید میبینین که این داداش من مغزش معیوبه شما ببخشین. بعد از رفتن پلیس ها از طرف دزدا یه نفر میاد و میگه به بهروز مشتاق بگو بیاد دم در فیروز میگه خودمم و در ازای دادن پول تلفن همراه را کلاهک مناسب دودکش پس میگیره. نصرت که مجدد اوضاعش خراب شده به بهانه دلتنگی به بهروز میگه میخوام یه مدت بیام تو همون خونه های کوچیگ زندگی کنم و پیشنهاد میده که دارای گندم کلام بزنه تا خونشو اجاره بده بهشون با همین کار بهانه فراوان داری واسه دیدنش. از کلانتری فی مابین تا ببینن پسر معصومه خانم باقی مانده پول فیروز دادن تا پرونده بسته بشه یا این که نیکی که نصرت به فیروز میگه اگه الان دزدا بیان پلیسارو ببینن تلفن همراه منو دیگه نمیدن میرن فکر میکنن واسه اونا پلیس اومده ردشون کن برن که فیروز میگه پس ۱ میلیون من چی میشه؟ بهروز و فیروز و پوریا که تو اتاق جناب افسر بودن، کل تلاششان را مینمایند تا اون صحنه را به جهت جناب سرهنگ اجرا نمایند تا بتوانند تخفیف بگیرند یا این که دست‌کم بتوانند خودرو را از پارکینگ دربیارن در آخر جناب سرهنگ میگه به خاطر این که خانواده باهاتون همراهه، میتوانید آنگاه از پرداخت خلافی ماشین، ماشینو از پارکینگ دربیارین.

ایندکسر